|
|
|
|
همیشه وقتی به زندگیم نگاه می کنم،به راهی که طی کردم؛به خودم می گم خیلی ها اومدن و رفتن.
یکی برام مشکل ایجاد کرده یکی خواسته کمکم کنه،یکی خواسته با من بمونه...
ولی ایکاش می تونستم همه آدما رو از خوب و بد برای خودم نگه دارم چون هر آدمی دریچه تازه ای رو به
جهان برام باز کرد. |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
به دل پناه ببر
آخرین پناهت اوست
تو را چنان که تمنای توست
دارد دوست |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
ماه و سنگ
|
|
|
اگر ماه بودم به هر جا که بودم ، سراغ تو را از خدا می گرفتم.
وگر سنگ بودم ،به هر جا که بودی،سر رهگذار تو جا می گرفتم.
اگر ماه بودی ــ به صد ناز ــ شاید شبی بر لب بام من می نشستی
وگر سنگ بودی ،به هر جا که بودم مرا می شکستی،مرا می شکستی!!! |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
باید که پذیرفت،نباید پشت پا زد به یک قانون قدیمی،باید که پذیرفت پشت هر خنده زیبا گریه ای منتظر
است. |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران
رفتم از کوی لیکن ز عقب سرنگران
نا گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی
تو بمان و دگران وای به حال دگران |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
گفتمش در عین وصل این ناله و فریاد چیست؟
گفت ما را جلوه ی معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما ،نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود از گدایی عار داشت |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
دچار یعنی عاشق
وفکر کن چه تنهاست
اگر که ماهی کوچک،
دچار آبی دریای بیکران باشد. |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
زندگی پوچ است رفیق ؛من و تو رهگذریم
باید بنگریم و بگذریم؛ایستادن خطاست،عاشق شدن خطاست
آری،باید بی اعتنا بود،بی اعتنا.... |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
چشمان گویا
|
|
|
نگاهش سرد و بی روح از تنهایی و جدایی قصه ها می گفت.آن چشمان زیبا اگر چه اشکی نمی ریختند
ولی به وضوح با زبان بی زبانی از رنج با جمع اما تنها زیستن می گفتند. آرامشی که در حرکاتش بود
نهادی پریشان را در خود پنهان میداشت.
این چه نوع زیستن است؟ کسی که همراهت است در دلت جایی ندارد.زبانت با کسی سخن گوید که
جان تو از او بیزار است.در لحظاتی که می گذرند نویدی برای خوشبختی نیست.میوه های شاخه های
زندگی یکنواختی و افسردگیست و از همه چیز رهایی از این زندگی خشک و بیروح را التماس می کنی.
ای کاش هم خانه تو در خانه قلبت نیز باشد. |
|
پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1384
|
|
|
|
| |
|
|
|
|
واسه شکوندن یه دل فقط یه لحظه وقت می خوای اما واسه اینکه از دلش در بیاری شاید هیچ وقت
فرصت نداشته باشی.
میشه مثل یه قطره اشک بعضی ها رو از چشمت بندازی اما هیچ وقت نمی تونی جلو اشکی رو بگیری
که با رفتن بعضی ها از چشمت جاری میشه. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
همیشه به خاطر بسپار تا به فراموشی بسپاری آن چه را که اندوهگینت میکند اما هرگز فراموش نکن تا
به یاد داشته باشی آن چه را که خوشحالت میکند. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
آیا درس زندگی را تنها از کسانی آموخته اید که به تمجید و تعریفتان پرداخته اند و رام عقایدتان بودند؟
آیا درس زندگانی را از کسانی آموخته اید که چنان کوهواره ای مقاوم ایستاده اند؟ به پندارهای
بیهوده تان افرین نگفتند؟بحث و جدال را تا دریافت اشتباهتان ادامه دادند و دوام آوردند؟
باشد که برای آموختن درس زندگی به غبار آیینه دل خوش نکنیم که چهره مان ننموده می گذارد.
اگر غبار بر طرف شود پلیدی چهره ما نمودار می شود.پس بهتر است که پلیدی را از چهره بزداییم.هم از
آیینه و هم از خود برداریم این نقاب را.......
نتازیم به آنان که در می یابند راهمان عافیت نیست.
نگذاریم خرسندمان کند آن که می خندد و تحسین می کند نداشته هایمان را و به تمسخر می خندد
آن سوتر که نیستیم .
آشتی کنیم با کسانی که می دانند که نمی دانیم و می خندد که نمی دانیم. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
هی فلانی....
زندگی شاید همین باشد.یک فریب ساده کوچک ان هم از دست عزیزی که تو دنیا را جز برای او و جز با او
نمی خواهی. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد؟
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت؟
فقط آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد.گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و
بازیگوش و او هر روز پی در پی دم گرم خودش را در گلویم سخت بفشارد و خواب خفتگان خفته را آشفته
سازد.
بدین سان بشکند دائم سکوت مرگبارم را. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
به امروز نگاه کن.
زیرا دیروز رویایی بیش نیست و فردا فقط یک خیال...
امروز اگر خوب زندگانی شود از هر دیروز یک رویای خوشبختی می سازد و از هر فردا چشم اندازی از
امید.
بنابراین به امروز خوب نگاه کن. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
هیچ کس نمی تونه به دلش یاد بده که نشکنه اما حداقل می تونیم یادش بدیم که وقت شکست لبه ی
تیزش دست اونی رو که دل ما رو شکسته نبره.  |
|
|
|
| |
|
|
|
|
می دونی چرا وقتی می خوای بری تو رویا چشمات رو می بندی؟
وقتی می خوای گریه کنی یا می خوای فکر کنی؟
حتی وقتی می خوای کسی رو ببوسی چشمات رو می بندی؟
چون قشنگترین چیزای این دنیا قابل دیدن نیست. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
یه نفر...یه جایی تمام رویاهاش لبخند توست و زمانی که به تو فکر می کنه احساس می کنه که زندگی
واقعا با ارزشه پس هر هر گاه احساس دلتنگی کردی این حقیقت را به خاطر داشته باش که یه نفر...
یه جایی ... در حال فکر کردن به توست. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
افسوس...آن زمان که باید دوست بداریم کوتاهی می کنیم.!!!!
آن زمان که دوستمان دارند لجبازی می کنیم و بعد....
و بعد برای آن چه از دست رفته آه می کشیم. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
گاهی به جای دیگران بودن دشوارترین کار دنیاست اما گاهی خود را جای دیگران گذاشتن لازم است.
گاهی نگاه کردن از دریچه نگاه دیگران لازم است.بخندیم از نگاه دیوانه ای به حال عاقلان دیوانه صفت این
دنیا.
گاهی لازم است خود را تنها بدانیم میان این همه دوست.
گاهی لازم است نگاهی کنیم به ذات غالب انسان ها . نخوریم و نفروشیم آدم ها را به خاطر پست و
مقام دنیایشان و صفت دنیوی. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
صبح تا نیمه شب منتظری...همه جا می نگری.گاه با ماه سخن می گویی گاه از رهگذران خبر
گمشده ای می جویی.
راستی گمشده ات کیست؟ کجاست؟
صدفی در دریاست؟
نوری از روزنه فرداهاست؟
یا خداییست که از روز ازل پنهان است؟
بار ها آمد و رفت و بشر هیچ ندانست که بود.
خود او هم به یقین آگه نیست .چون نمیداند کیست.چون ندانست کجاست.
چون ندارد خبر از خود که خداست. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
زندگی آیینه شفافی است .تو اگر زشت و یا زیبایی.تو اگر شاد و یا غمگینی...
هر چه هستی تو در آیینه همان می بینی.
شادیت را دریاب.چون گل عشق بتاب تا در آیینه هستی گل هستی باشی. |
|
|
|
| |
|
|
|
|
چه زیباست اگر دوستش داشته باشی و دور از تو باشد و تو بی آنکه بدانی دل او با کیست باز هم
منتظرش باشی آنگاه تو حاضری به درصدی ناچیز امید و زندگانی را سرمایه کنی. اما.........
اما اگر روزی تمام سرمایه ات به باد رفت دیگر این لحظات که می توانست دور ز دغدغه باشد از دست
رفته و تو جز یادی از اشک های پنهانی و ناله های بی جواب و فرجامش شکست هیچ نداری.. |
|
|
|
| |