درون معبد هستی
بشر در گوشه ی محراب خواهش های جان افروز
نشسته در پس سجاده ی صد نقش حسرت های هستی سوز
به دستش خوشه ی پربار تسبیح تمناهای رنگارنگ
نگاهی می کند ، سوی خدا – از آرزو لبریز-
به زاری از ته دل ، یک دلم می خواست می گوید.
شب و روزش (( دریغ )) رفته و (( ای کاش )) آینده ست.
دلم می خواست : دنیا خانه مهر و محبت بود
دلم می خواست : مردم ، در همه احوال با هم آشتی بودند.
طمع در مال یکدیگر نمی کردند
کمر بر قتل یکدیگر نمی بستند
مراد خویش در نامرادی های یکدیگر نمی جستند ،
ازین خون ریختن ها ، فتنه ها ، پرهیز می کردند ،
چو کفتاران خون آشام ، کمتر چنگ و دندان تیز می کردند.
دلم می خواست : عشقم را نمی کشتند
صفای آرزویم را – که چون خورشید تابان بود – می دیدند .
چنین از شاخسار هستی ام آسان نمی چیدند
گل عشقی چنان شاداب را پرپر نمی کردند.
به باد نامرادی ها نمی دادند
به صد یاری نمی خواندند
به صد خواری نمی خوانند
چنین تنها ، به صحراهای بی پایان اندوهم نمی بردند.
دلم می خواست : یک بار دیگر او را کنار خویش می دیدم.
به یاد اولین دیدار در چشم سیاهش خیره می ماندم.
دلم یک بار دیگر ، همچو دیدار نخستین ،
پیش پایش دست و پا می زد
شراب اولین لبخند در جام وجودم های و هو می کرد.
غم گرمش نهانگاه دلم را جستجو می کرد ،
دلم می خواست : دست عشق –چون روز نخستین-
هستی ام را زیر و رو می کرد !
دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد.
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد !
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام ،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد....
مگو :(این آرزو خام است ! )
مگو : ( روح بشر همواره سرگردان و ناکام است )
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛
وگر این آسمان در هم نمی ریزد ؛
بیا تا ما : (( فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.))
به شادی : (( گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم.))