تبليغاتX
ناله های پنهانی

ناله های پنهانی

اگر نمی توانی بالا روی سیب باش که با افتادنت اندیشه ای را بالا بری.

سکوت آب!!!

سکوت آب می تواند خشکی باشد و فریاد آتش.

سکوت گندم می تواند گرسنگی باشد و غریو پیروزی ماندنی قحطی.

همچنان که سکوت آفتاب ظلمت است اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست...

غریو را تصور کن!!!!

 

                      

 

 

 

خودخواهی های بزرگ با « آوازه» و « عشق» سیراب می شوند ؛ اما دردمندی ها و اضطراب بزرگ در انبوه نام و ننگ ، در گرمای مهر و عشق و همچنان بی نصیب می مانند.

اندیشه ای که جهان را به رنگ و طرحی دیگر می فهمد " خود" را چشمه نهرهای غیبی و صحرای وزش های غریب می یابد ،تنها و تنها در جستجوی "آشنا"است.

 

 

                                  

یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1385 |

سختی ها به ما می آموزند که قدر زندگی را بیشتر بدانیم!!

زندگی تغییر می کند همان گونه که رشد می کنیم&

و این حقیقتی است پذیرفتی.

آموختن بیشتر ،رشد بیشتر را به همراه می آورد.

شاد زی! زندگی به تمامی در برابر توست.

زندگی از آن توست.

و فرصتی در برابرت که کسی و چیزی باشی که می خواهی.

 

 

 

                             

                      

 

 

 

ای خدای دشت نیلوفر!

کو کلید نقره ی درهای بیداری؟

در نشیب شب صدای حوریان چشمه می لغزد.

ای در این افسون نهاده پای

چشم ها را کرده سرشار از مه تصویر!

باز کن درهای بی روزن

تا نهفته پرده ها در رقص  عطری دست جان گیرند

حوریان چشمه! شویید از نگاهم نقش جادو را

 

مو پریشان های باد!

برگ های وهم را از شاخه های من فرو ریزید.

 

 

                                   Diablo in Fog

 

 

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385 |

آخرین جرعه ی این جام!

همه می پرسند :

چیست در زمزمه ی مبهم آب؟

چیست در همهمه دلکش برگ؟

چیست در بازی آن ابر سپید،

روی این آبی آرام بلند،

که تو را می برد این گونه به ژرفای خیال

 

 

چیست در خلوت خاموش کبوتر ها؟

چیست در کوشش بی حاصل موج؟

چیست در خنده ی جام؟

که تو چندین ساعت،

مات و مبهوت به آن می نگری!؟

 

                                                             نه به ابر،

نه به آب دريا،

نه به برگ،

نه به این آبی آرام بلند،

مه به این خلوت خاموش کبوتر ها،

نه به این آتش سوزنده که لغزیده به جام،

من به این جمله نمی اندیشم.

 

من ، مناجات درختان را ،هنگام سحر،

رقص عطر گل یخ را با باد،

نفس پاک شقایق را در سینه ی کوه،

صحبت چلچله ها را با صبح،

نبض پاینده ی هستی را در گندم زار،

گردش رنگ . طراوت را در گونه ی گل،

همه را می شنوم،

می بینم.

من به این جمله نمی اندیشم!

 

من به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی،

تک و تنها به تو می اندشم.

همه وقت

همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم.

تو بدان این را ،تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان با من ،تنها تو بمان!

 

جای مهتاب به تاریکی شب تو بتاب

من فدای تو،به جای همه گل ها تو بخند.

اینک این من که به پای تو درافتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز،

تو بگیر،

تو ببند!

 

 

تو بخواه پاسخ چلچله هارا ،تو بگو!

قصه ابر هوا را ،تو بخوان!

تو بمان با من ،تنها تو بمان

 

 

در دل ساغر هستی تو بجوش،

من همین یک نفس از جرعه ی جانم باقی ست،

آخرین جرعه ی این جام تهی را تو بنوش!

 

 

Foggy River 1

 

شنبه شانزدهم اردیبهشت 1385 |

دیری نمی گذرد که همه چیز بهتر خواهد شد

فراموش مکن

تا باران نباشد رنگین کمان نیست،

تا تلخی نباشد شیرینی نیست،

و گاه همین دشواری هاست ،

که از ما انسانی نیرومند تر و شایسته تر می سازد.

 

                                  

                               Delaware River with ice

 

 

 

هنگامه

 

ای دل لبریز از شوق و امید!

کاش می دیدی که فردا نیستیم.

 

کاش می دیدی که چون پنهان شدیم؛

در همه آفاق پیدا نیستیم.

 

گرچه هر مرگی تسلی بخش ماست

کاندر این هنگامه تنها نیستیم!

 

بدتر از مرگ است آن دردی ،که :باز

زندگی می خندد و ما نیستیم.

 

 

 

Canada : Rockies : Tree (Yoho River)

 

دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 |

نا کامی ها همیشه به فرداهای بهتر می انجامد!!!

بگذار اشکهایت جاری شوند ،

بگذار گل لبخند بر لبانت بشکفد

اما تسلیم،هرگز!هرگز!

به یاد آر....

که در تو نیرویی است که نوید واقعیت یافتن رویاهایت را می دهد.

حتی آن زمان که بسیار دور می نمایند.

 

 

 

                                           snow-storm-2004-feb-charlotte-128.jpg                               

 

 

 

آخر ای دوست ،نخواهی پرسید

که دل از دوری رویت چه کشید؟

سوخت در آتش و خاکستر شد

وعده های تو به دادش نرسید.

داغ ماتم شد و بر سینه نشست

اشک حسرت شد و بر خاک چکید

آن همه عهد فراموشت شد؟

چشم من روشن،روی تو سپید

جان به لب آمده در ظلمت غم

کی به دادم رسی ای صبح امید؟

آخر این عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهد دید.

دل پردرد فریدون مشکن

که خدا بر تو نخواهد بخشید.

 

river

 

 

 

 

سه شنبه پنجم اردیبهشت 1385 |