تبليغاتX
ناله های پنهانی

ناله های پنهانی

اگر نمی توانی بالا روی سیب باش که با افتادنت اندیشه ای را بالا بری.

گاهی به جای دیگران بودن دشوار ترین  کار دنیاست اما گاهی خود را به جای دیگران گذاشتن

، لازم است.

گاهی نگاه کردن به دنیا از دریچه نگاه دیگران لازم است.

لازم است بخندیم از نگاه دیوانه ای به حال عاقلان دیوانه صفت این دنیا.

گاهی لازم است خود را تنها بدانیم میان این همه دوست.

گاهی لازم است نگاهی کنیم به ذات قالب انسانها  و نخوریم و نفروشیم آدم ها رو به خاطر پست و مقام دنیایی......

 

 

fog

 

 

 

 

زندگی چون رودی خروشان در جریان است  ...

بکوشیم تا از این جریان مداوم عقب نمانیم تا در آینده با نگاه به گذشته  از آنچه انجام داده ایم

 پشیمان نباشیم..

 

  

 

 

 

 

 

 

چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385 |

چراغی در افق

 

سلام خدایا!

من شاکی و متهم پرونده تقدیرم هستم!

خدایا من شاکی ام؛ کجا دادگاه صالحه ای است که من به آنجا شکایت برم؟

خدایا چرا هیچ چیز ( نه پول ، نه موقعیت ، نه زیبایی ، نه تحصیل ، نه موجودیت ،نه...) نتوانستند وکیل مدافع من در برابر تقدیر باشد.

خدایا چرا هیچ کس ( نه پدر و مادر ،نه دوستان و آشنایان و نه اقوام درجه یک و درجه چند و نه ...) نتوانستند شاهد من باشند؟

خدایا من شاکی این پرونده ، این زندگی هستم.

خدایا من متهم ردیف اول این پرونده نیز هستم ، من متهم به باختن هستم و از این شاکی هستم.

خدایا چرا؟

خدایا می گویند حکم برائت است اما خدای من وقتی خود معترف به خطا هستم چگونه تبرئه خواهم شد؟

خدایا نکند مرا به سرزمین یاس ها و ناامیدی ها تبعید کنند؟

خدایا تحمل زندان شاید راحت تر باشد.

خدایا اگر حکم من اعدام است هیچ چیز نمی خواهم الا چند چیز!!!

در دادگاه عدل تو ، برای حکم من منشی دادگاه ، فرشتگان ت. باشند و هیات منصفه آنهایی که تو دوست داری.

خدایا شاهد من ،وجود من و در آن محکمه که قاضی آن تو هستی خدایا خواهش می کنم وکیل مدافع من باش!!!!

 

                  

  

 

به پیش روی من ، تا چشم یاری می کند ،در یاست.

چراغ ساحل آسودگی ها در افق پیداست.

در این ساحل که من افتاده ام خاموش

غمم دریا ،دلم تنهاست،

وجودم بسته در زنجیر خونین تعلق هاست!!

خروش موج با من می کند نجوا :

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ،

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت ،...

مرا آن دل که بر دریا زنم نیست

ز پا این بند خونین برکنم نیست

اید آنکه جان خسته ام را

به آن نادیده ساحل افکنم نیست.

 

دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 |

رسم زندگی !!!

چشمان خورشید یخ زده....

از ویرانه ای دور می نویسم...

از سرسختی بادووو

از غرور ستاره، از رودخانه ی یخ زده...

و از آفتابی سرد در روز ابری...

از لبخند ندیده و از ترنم آوایی نشنیده....

بی ترنم با پای پیاده...

لگدزنان بر زمینی خیس و با چشمان پر امید...

همه جا زمستان است...

چشمان خورشید هم یخ زده؛ کوره راهی دور است...

شاخ برگی خشکیده،به دنبال خورشید می گردم؛ او هم در سفر است...

از خورشید می پرسم کجایی؟؟!!؟

و او جواب می دهد :نزدیک تو...درست نگاه کن.

 

 

 

                   

 

 

 

 

زندگی رسم خوشایندی است

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ،

پرشی اندازه عشق.

زندگی چیزی نیست،که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود...

زندگی جذبه دستی است که می چیند

زندگی نوبر انجیر سیاه،در دهان گس تابستان است.

 

 

.... زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد...

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

...

زندگی یافتن سکه ی دهشاهی در جوی خیابان است.

...زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما ،

زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفس هاست...

 

                foggy day

                                               

 

 

 

 

جمعه پنجم خرداد 1385 |