|
به دنبال زندگی اما در زندگی هستیم. به دنبال راه اما در راهیم. در انتظار لحظه ها اما در لحظه زندگی می کنیم.
ما چه می خواهیم که تا به حال نداشته ایم و چشم هامون به آینده سفید مانده؟
کدام قصه ی ناتمام ما را به فردا وصل می کند؟
گوش هامون چرا از این همه کلمات گفته شده پر نمی شن؟
چشم هامون چرا سیر نمی شن؟
شوق دیدن کدام صحنه ی جدید ٬ کدام چهره ٬ کدام تصویر پلک هامون رو هر صبح از هم باز می کنه؟
چند بستنی چند ظرف شاه توت طعم زندگی رو در این تکرار مزه ای دیگر خواهد داد؟
چند بار دیگر دریا بروی دلت دریایی می شود؟
چند بار کوه را تماشا کنی مقاوم و استوار خواهی شد؟
در این نگاه های مکرر به کجا رسیده ای که دریاهای نرفته و کوه ها و درخت های ندیده را جستجو می کنی؟
سفر تو را به کدام « نو» فرا می خواند؟
در باران چه ندیدی که در کنار رود اتراق می کنی؟
برگ نزدیکترین درخت را به خانه ات دیده ای که برای دیدن انبوه درخت ها ساعت ها در جاده می رانی؟
قیافه همسایه ها و هم محلی هایت را درست دیده ای که برای دیدن آدم های دیگر به آن سوی
آب ها سفر می کنی؟
باور کن همه ی بازی « پیدا کردن خودمان » است و ما برای گم کردن خودمان افسون دنیا و
جاده ها و بازی هایش شده ایم و از این سو به ان سو می رویم!!!
 |