تبليغاتX
ناله های پنهانی

ناله های پنهانی

اگر نمی توانی بالا روی سیب باش که با افتادنت اندیشه ای را بالا بری.

داد زد چرا کسی به دادمان نمی رسد...دست های عاشقانه تا دهان نمی رسد...

داد زد تمام چیزهای خوب حق شماست ... نان و عشق و گل چرا به دیگران نمی رسد...

گفت ای خدای مهربان به من بگو چرا حرفهای من به گوش آسمان نمی رسد...

گفتم آری ٬ آری اعتراض و عشق حق ماست...حق مردمی که دستشان به نان  نمی رسد .

منکران عشق را نگاه کن...تمامشان عشقند و عاشقی به فکرشان نمی رسد.

 

                             Alone

 

 

او یک نگاه داشت به صد چشم می نهاد...

او یک ترانه داشت به صد گوش می سرود...

من صد ترانه خواندم و  نشنود هیچ کس..

من صد نگاه داشتم  و دیده ای نبود...

 

 

سه شنبه سی و یکم مرداد 1385 |

به دنبال زندگی اما در زندگی هستیم. به دنبال راه اما در راهیم. در انتظار لحظه ها اما در لحظه زندگی می کنیم.

ما چه می خواهیم که تا به حال نداشته ایم و چشم هامون به آینده سفید مانده؟

کدام قصه ی ناتمام ما را به فردا وصل می کند؟

گوش هامون چرا از این همه کلمات گفته شده پر نمی شن؟

چشم هامون چرا سیر نمی شن؟

شوق دیدن کدام صحنه ی جدید ٬ کدام چهره ٬ کدام تصویر پلک هامون رو هر صبح از هم باز می کنه؟

چند بستنی چند ظرف شاه توت طعم زندگی رو در این تکرار مزه ای دیگر خواهد داد؟

چند بار دیگر دریا بروی دلت دریایی می شود؟

چند بار کوه را تماشا کنی مقاوم و استوار خواهی شد؟

در این نگاه های مکرر به کجا رسیده ای که دریاهای نرفته و کوه ها و درخت های ندیده را جستجو می کنی؟

سفر تو را به کدام « نو» فرا می خواند؟

در باران چه ندیدی که در کنار رود اتراق می کنی؟

برگ نزدیکترین درخت را به خانه ات دیده ای که برای دیدن انبوه درخت ها ساعت ها در جاده می رانی؟

قیافه همسایه ها و هم محلی هایت را درست دیده ای که برای دیدن آدم های دیگر به آن سوی

 آب ها سفر می کنی؟

باور کن همه ی بازی « پیدا کردن خودمان » است و ما برای گم کردن خودمان افسون دنیا و

جاده ها و بازی هایش شده ایم و از این سو به ان سو می رویم!!!

                  alone

چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385 |

عبرت چه واژه زیبا اما غریبی ست!!

شنیدم آنان که از گذشته خود عبرت نمی گیرند چاره ای جز تکرار آن ندارند

...........و آن جا بود که فهمیدم چرا زندگی ما تکراریست!!!!

 

 

                         

                  Alone

 

 

زندگی مثل بازی مار و پله است...

بار ها ما نیشمان می زند و بار ها از موقعیت هایی که داریم چند خانه به عقب بر می گردیم اما مهم یک چیز است :

آگر ما نیشت زد خودت  رو نباز   شاید این بار که تاس انداختی به پله ای برسی

که تو را چند طبقه بالاتر ببره و تو رو موفق کنه

 

یکشنبه پانزدهم مرداد 1385 |

آخرین باری که گریستم....

 

چه تفاوتی می کند که تو باشی یا نباشی.

 

 چرخدنده های زمان بدون تو باز هم به حرکت خود ادامه میدهد

 

 و زندگی نیزبدون تو ادامه  میابد.

 

و بعد از تو چه کسی می داند که چه در دل داشته ای و چه در سر؟

 

غم نبودن تو دیری نمی پاید و چه آسان خاطرات تو ،

در گذشت زمان به فراموشی سپرده می شود.

 

Image Preview

 

 

 

شنبه هفتم مرداد 1385 |