دلم می خواست سقف معبد هستی فرو می ریخت
پلیدی ها و زشتی ها به زیر خاک می ماندند
بهاری جاودان آغوش وا می کرد
جهان در موجی از زیبایی و خوبی شنا می کرد!
بهشت عشق می خندید.
به روی آسمان آبی آرام،
پرستوهای مهر و دوستی پرواز می کردند.
به روی بام ها ناقوس آزادی صدا می کرد...
مگو « این آرزو خام است!»
مگو : « روح بشر همواره سرگردان و ناکام است.»
اگر این کهکشان از هم نمی پاشد ؛
وگر این آسمان درهم نمی ریزد:
بیا تا ما فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم.
به شادی :«گل برافشانیم و می در ساغر اندازیم»
****************************************************************************
افق تاریک،
دنیا تنگ،
نومیدی توان فرساست.
می دانم.
ولیکن ره سپردن در سیاهی
رو به سوی روشنی زیباست !
می دانی؟
به شوق نور در ظلمت قدم بردار.
به این غم های جان آزار ، دل مسپار!
که مرغان گلستان زاد،
که سرشارند از آواز آزادی
نمی دانند هرگز ،لذت و شوق رهایی را.
و رعنایان تن در نور پرورده،
نمی دانند در پایان تاریکی ،شکوه روشنایی را