تبليغاتX
ناله های پنهانی

ناله های پنهانی

اگر نمی توانی بالا روی سیب باش که با افتادنت اندیشه ای را بالا بری.

 

 

روزي که گفتي مي روي لبخندي صادقانه زدم و هيچ نگفتم


 

و هرچه از خوبي هاي رفتنت گفتي سکوت کردم


 

و هرچه خنده و شادي کردي پاسخت را با لبخندي چند دادم


 

و نگفتم رفتنت جز سختي و پشيماني هيچ ندارد


 

و نگفتم وقتي رفتي شايد گل ها پژمرده شوند


 

و...


 

و هيچگاه نگفتم دلم برايت تنگ خواهد شد..


 

نگرانت خواهم شد و برايت اشک خواهم ريخت!
وقتي گفتي همه چيز براي رفتنت آماده است   


 

     خوشحالي کردم و نگفتم:      


 

که اي کاش نمي رفتي...


 

و سعي نکردم ماندن را به تو هديه کنم


 

              مي دانستم کوله باري از خاطرات را خواهي برد           


 

    که هربار يادش يک دريا اشک است...


 

نمي دانم اين تنهايي، اشک ها و خاطرات شيرين تر است يا بودنت


 

و نمي دانم پشيمان باشم از سکوتم يا نه


 

هيچ نمي دانم.. تنها مي دانم تو ديگر نيستي


 

و...


 

و...


 

و هرگز فرياد نخواهم زد برگرد و اي کاش مي توانستم!


 

و اي کاش مي توانستم...

 


Sad by itzshanon.

 

 

 

 

 

پنجشنبه هفتم خرداد 1388 |