روزي که گفتي مي روي لبخندي صادقانه زدم و هيچ نگفتم
و هرچه از خوبي هاي رفتنت گفتي سکوت کردم
و هرچه خنده و شادي کردي پاسخت را با لبخندي چند دادم
و نگفتم رفتنت جز سختي و پشيماني هيچ ندارد
و نگفتم وقتي رفتي شايد گل ها پژمرده شوند
و...
و هيچگاه نگفتم دلم برايت تنگ خواهد شد..
نگرانت خواهم شد و برايت اشک خواهم ريخت!
وقتي گفتي همه چيز براي رفتنت آماده است
خوشحالي کردم و نگفتم:
که اي کاش نمي رفتي...
و سعي نکردم ماندن را به تو هديه کنم
مي دانستم کوله باري از خاطرات را خواهي برد
که هربار يادش يک دريا اشک است...
نمي دانم اين تنهايي، اشک ها و خاطرات شيرين تر است يا بودنت
و نمي دانم پشيمان باشم از سکوتم يا نه
هيچ نمي دانم.. تنها مي دانم تو ديگر نيستي
و...
و...
و هرگز فرياد نخواهم زد برگرد و اي کاش مي توانستم!
و اي کاش مي توانستم...
